تبليغاتX
دلفین سفید

دلفین سفید

دریای خروشان

يه موتور سوار كه جعبه غذا پشتشه خيلي ملتمسانه مياد كنارتون و مي‌گه ممكنه به اين شماره كه روي جعبه نوشته زنگ بزنين بگين من آدرس رو پيدا نكردم، نمي‌تونم غذا رو برسونم موبايلم  همراهم نيست، خب شما هم پيش خودتون مي‌گين فقط يه زنگه ديگه، موبايلمم هم كه پيش خودمه بعد كه زنگ مي‌زنين يه خانوم از اونايي كه خيلي تند حرف مي‌زنن مي‌گه يعني چي كه پيدا نكرده اگه ممكنه يه دقيقه گوش‌رو بدين بهش تا من آدرس رو دوباره باهاش چك كنم بعد هم هي حرفشو تكرار مي‌كنه و تند و تند حرف مي‌زنه، خب معلومه ديگه موتور سورام به محض اين كه گوشي‌تونو بگيره فرار مي‌كنه.
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 9:7 توسط س ب| |

نمیدونم چرا اداره برق انقدر صرفه جویی میکنه اتوبان صیاد که تازه افتتاح شده چند تا پل هوایی داره بماند از اینکه اینجا مسکونی هست و همه سن بالا و یه پله برقی برای افراد پیر نذاشتند و مردم پیر هن و هن از پله ها بالا میرند شب که باید چراغهاش روشن باشه نیست و همچنین امنیت که باید مردم شکایت کنند از اینکه دیشب یه زن تنها روی پل عابر پیاده میرفته و سه تا جوون میخواستند اذیتش کنند و یه آقایی سر میرسه واقعا متاسفم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 21:56 توسط س ب| |

رفتی و رفتن تو

                        آتش نهاد بر دل

از کاروان چه ماند

                        جز آتشی به منزل

چهل روز گذشت در غم از دست دادن ثمره عزیز از همینجا به خانواده محترمشان تسلیت میگم . ثمره جان جات خیلی خالیه الان که الانه بازم باورم نمیشه که نیستی . ثمره فتحی و مزگان کرمانشاهی دو دوست و دو همکار بودند که در سانحه رانندگی در اسفند ماه 1389 جانشان را از دست دادند

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

یا حق . . .

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب                            با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما نیست مرا                        مهربانی آمد ، دفتر بودن در بین شما را ، آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

رخصتی داد جیب که بیایم اینجا ، همه را می بینیم و به همه می گوییم . . .

ثمره جان این متنی است که یکی از اقوام برات گفته

بیاد دوشیزه ثمره فتحی

به نام آنکه همه از اوست و بازگشت به اوست

اوکه از ازل آفرید و تا ابد نگهدار اوست .

او که با تولدی نوید دنیای خاکی اش را با تولدی دیگر امید بهشت برینش داد .

او که ثمره روحش را در چنین روزی مولود خاندانی طیب قرار داد .

و صبائی چند قرار از کف رفته ، فراخوانش شد .

زین پس او در شعف با حضورش ،

اما مادری در غم فراقش ،

پدری در حسرت سلام مهربانش ،

خواهر و برادری در اندوه یادش

یادش همیشه گرامی

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:33 توسط س ب| |

عکس بالا سفره هفت سین در باغ فین کاشان 1390

عکس پایین سفره هفت سین خانه تاریخی طباطبایی ها 1390

امسال برعمس سالهای پیش که برنامه ریزی کردیم و از دو ماه قبل برای سفرمون هتل رزرو کرده بودم پارسال ارومیه سال قبلش تبریز و امسال هم بدون برنامه ریزی راه افتادیم به سمت کاشان مشاینها خوب بودند همه مراعات هم رو میکردند ولی متسفانه آسفالت جاده به قدری خراب است که ماشین با سرعت 100 کیلومتر میفته تو چاله در صورتیکه 800 تومان عوارضی قم به کاشان و بالعکس میگیرند ولی کاری از پیش برده نمیشه گذشته از اینها ما به شهر کاشان که رسیدیم قبل از اینکه وارد شهر بشیم از یه جاده فرعی وارد قسمت فین شدیم و خیلی خیلی شلوغ بود مخصوصا مسافرهای آذربایجان خیلی بودن و در خیابان بلیط 500 تومانی رو تهیه کردیم و وارد شدیم خوب حالا میخواستیم بریم داخل حموم چشتون روز بد نبینه باید میرفتیم دوباره بلیط تهیه میکردیم و بعد دو تا صف کشیده بودند خانمها و آقایان 20 تا آقا میرفتند و بعد که میومند بیرون نوبت خانمها شده بود هیچی داخل حموم رو دیدیم و بعد رفتیم عمارت داخل اونجا رو دیدیم و بعد داشتیم ساعت 4 بعدازظهر از گشنگی میمردیم از یکی از نگهبانها پرسیدیم غذاخوری خوب کجاست گفت همین پایین کبابی غلام که الحق و والانصاف کباب خوبی بود و رفتیم داخل شهر به سمت خانه های تاریخی که به دلیل ذیق وقت فقط خانه طباطبایی که عزوس خانه ها بود رو دیدیم در مجموع غیر از آسفالت خراب جاده و 800 تومانی که به زور از چنگمون در آوردند بقیه چیزها خوب بود و خوش گذشت خدا جونم ازت میخوام همه مسافرها با خیر خوشی برن و برگردند

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 1:15 توسط س ب| |

انتهای اتوبان صیاد شیرازی در خیابان سرباز بالاتر از پل چوبی میباشد که چند سالی است که دارن روش کار میکنند و املاک معارض زیادی داشت و یکی از املاک معارض پست برق بود که حدود 2 سال باعث شده بود اتوبان نیمه کاره بمونه و آخرش هم که این پست برق رو برداشتند بردند جنب یه مسجد توی موچه گذاشتند که انشاالله ببینیم امسال این اتوبان را باز میکنند یا نه که باعت اختلال در رفت و آمد شده است و چند عکس از این اتوبان

در دست احداث


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 18:56 توسط س ب| |

سال 90رو به همه دوستانم تبریک میگم
نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 4:1 توسط س ب| |

سلام دوستان خوبم امیدوارم سال خرگوش برای همتون خوب باشه . سالی که درش قرار داریم سال پرماجرایی بود اولش با مرگ هنرپیشه ها و خواننده ها شروع شد حدود دو ماه پیش هم یکی از اقوام ما خونشون رو نقاشی میکردند و فرشش رو آورده بود خونه مامانش بشوره با این دستگاههای صنعتی فرش شویی که داداشش داشت میشد و کارشون تموم شد داداشش رفته بود یه استراحتی کنه و این خانم میبینه یه قسمتی از موکت کثیفه میاد دستگاه رو روشن میکنه روشن کردن همانا و برق گرفتن همان . خدا برای هیچ خونه ای نیاره برق میگیره و پرتش میکته اون ور حیاط میخوره به شیر آب و قلبش میترکه و مغزش عاشورایی شده بود و هفته پیش هم دختر دایی شوهرم داشت میرفت آمل برای گرفتن مدرک دانشگاهیش که درسش تموم شده بود .دو هفته پیش که رفته بود دانشگاه گفته بودند مدرکت آماده نیست و وقتی برگشت به همکارش گفت هنوز مدرکم آماده نیست همکارش هم که دختر 32 ساله بود میگه من میبرمت صبح روز پنجشنبه راه میفتن میرن بعد از جنگل آمل به دلیل سرعت زیاد راننده ماشین چند دور خودش میزنه و منحرف میشه به لاین دیگر جاده و از بد روزگار یه کامیون میاد و دو تا گل را له میکنه و شب عید دو تا خانواده رو سیاهپوش میکنه من خیلی ناراحتم و برای مامانش خیلی دلم میسوزه 24 سال یه بچه رو بزرگ کن و در یک آن از دستش بده تو رو خدا جوونای عزیز تو جاده با سرعت نرید به فکر خانوادتون باشید به خدا این چیزهایی که تو تلویزیون نشون میده که ماشین له و لورده شده راسته هیچ وقت فکر نکنیم اینها فقط برای همسایست و برای ما اتفاق نمیفته خیلی از مرگها اجله قبول دارم ولی خیلی هاش رو خودمون با دست خودمون جلوتر میندازیم حیفه وقتی آدم بتونه از زندگیش لذت ببره با بی احتیاطی از دستش بده امیدوارم سال جدید همه مواظب خودشون باشن ببخشید که ناراحتتون کردم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 20:34 توسط س ب| |

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.'
جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.
واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جيني پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟ 
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟ 
- نه عزيزم، اشکالي نداره.
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟ 
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.'
چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!
خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما هديه بده.
به نظرت خدا مهربون نيست ؟!
اين مسأله باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بوديم بيشتر فکر کنيم.
باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتيم که به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو به ما داده.
ياد مسائلي افتادم که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد.

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 19:16 توسط س ب| |

فروش پراید 141 فروش فوری نیاز مالیمدل 1389 - کارکرد 900 - بیمه شخص ثالث برج 4 - روکش صندلی - رینگ اسپرت - فرمان هیدرولیک - سیستم ضد سرقت ایمبوبلایزر - رنگ سفید شماره تماس 09365658890
نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 20:22 توسط س ب| |

ماشین مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حيران مانده بود که چکار کند. تصميم گرفت که ماشينش را همانجا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود. در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.

 

 

آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟

 

ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 14:33 توسط س ب| |